تبليغاتX
ایثار

ایثار
قالب وبلاگ
2222

می خواهی بخند

می خواهی گریه کن

یا می خواهی مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من

ودنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم...!


 

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 16:22 ] [ غزاله ] [ ]
0000وه چه خیال باطلی
در پی تو حباب وار
طی طریق می کنم !
آمده ام که بنگرم
تا به کجا پریده ای ؟
چشم دلم به سوی تو
چشم سرم به این زمین
ماندی و تا ابد ولی
حال خراب من ببین!
ماندی و دست من ولی
تا در باغ نارسد!
آمده ام که بنگرم :
که ماندنی؟ که رفتنی؟!!

 

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 16:20 ] [ غزاله ] [ ]
000

خاطراتی از شهید محمدجواد تندگویان

شور دین باوری و جهاد

محمدجواد تندگویان در سپیده دم 26 خرداد سال 1329 هـ. ش پا به عرصه هستی نهاد.
قبل از این که به مدرسه برود، پدرش او را به مسجد برد و با قرآن آشنا کرد. پدرش در هواداری آیه الله کاشانی روحانی مبارز، مشهور بود. محمدجواد شب های زیادی همراه پدر و پدربزرگ به مسجد «بینایی» و هیأت «بنی فاطمه» و فاطمیون خانی آباد می رفت.
ساکت و آرام گوشه ای می نشست و نماز خواندن مؤمنان را نظاره می کرد؛ به این ترتیب گوش او با دعا و گفتار عالمان دین آشنا شد. هنوز به دبستان نرفته بود که در صف نماز جماعت در کنار پدر و پدربزرگ خود ایستاد و نماز خواند و درس خضوع و خشوع در برابر حق و ایستادگی در مقابل غیر خدا را آموخت. همچنین همراه پدر و پدر بزرگ به جلسات خصوصی هیأت می رفت تا با شیوه ی مبارزه مکتبی آشنا شود.
در تاریخ دهم ذی قعده اعلامیه ای از سوی حضرت امام خمینی قدس سره در مخالفت با رژیم شاه منشر شد. پدر جواد همچون گذشته تعدادی از این اعلامیه ها را در بازار تهران پخش کرد و نسخه ای را به خانه آورد و به جواد داد. سخنان رهبر کبیر انقلاب اسلامی تحول عمیقی در روحیه ی این نوجوان سیزده ساله به وجود آورد و او را یک سره دگرگون ساخت.
در تدارک استقبال از پدر بودیم که...
محمدمهدی تندگویان فرزند شهید:
نقل شد که ایشان در زندان استخبارات نگه داری می شد و بیشتر مدت اسارت خود را در سلول انفرادی به سر می برد. براساس شنیده ها هرگاه از سلول ایشان صدای قرآن، اذان و شعار به گوش می رسید، پس از آن ضربه های شلاق و شکنجه وی را تا مرز بی هوشی می کشاند.
پس از پذیرش قطع نامه گفته شد که پدرم با طارق عزیز به ایران باز خواهد گشت، اما کم کم زمزمه شهادت پدرم را مطرح کردند که ما حاضر به پذیرش آن نبودیم. در آبان ماه هیأتی همراه پدربزرگم و مهندس یحیوی - معاون پدرم - که همراه وی به اسارت درآمده و بعد آزاد شده بود، راهی عراق شدند. ما در تهران مراسم آزادی ایشان را تدارک می دیدیم، اما آن ها خبر شهادت پدرم را آوردند.
یازده سال انتظار کشیدم. تمام ناگفته ها و سختی های ناشی از فقدان پدر جمع کردم تا به او بگویم، اما در لحظه ی انتظار که فکر می کردم با دیدن او روزهای سخت تنهایی به پایان می رسد، ناگهان تمام آمال و آرزوهایم فرو ریخت. فقط می توانم بگویم سخت بود، بی نهایت سخت...
پزشکی قانونی شکنجه، خفگی و خرد شدن استخوان حنجره را علت مرگ اعلام کرد و زمان آن را به یک سال قبل تخمین زد.
خیلی دلم می خواست او را بغل کنم، اما پیکرش شرایط در آغوش کشیدن را نداشت. فقط لمسش کردم. همین مقدار هم به من آرامش بسیار زیادی داد. با پدرم حرف زدم و به او گفتم: کاش انتظار به پایان نمی رسید.
پدرم تنهاترین مرد سال های جنگ است که یازده سال در سلول انفرادی به سر برد.
با این که برخی می گویند: عراقی ها می توانستند در قبال آزادی پدرم امتیازاتی از دولت جمهوری اسلامی بگیرند، اما بعثی ها او را به شهادت رساندند. به نظر من شاید یکی از دلایل این کار اطلاعات زیاد پدرم از عراقی ها بود. او در زندان مخوف استخبارات، افراد و شخصیت هایی مانند: آیه الله محمدباقر صدر و شهیده بنت الهدی صدر قدس سرهما را دیده بود. شاید هم به صورت اتفاقی و بی توجهی شکنجه گر، پدرم جان خود را از دست داده باشد که اگر به این دلیل هم باشد، خیلی عجیب و غریب نیست. (1)

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 15:31 ] [ غزاله ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
بک لينک